با تشکر از شماییکه مطالب این وبلاگ را ورق زدید .
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد . شاید تا همیشه !
Snow is falling, snow is falling on the ground,
In the forest, in the forest there's no sound;
A shallow grave is where we lie,
The boys and men who died,
And snow is falling on the ground,
And we are calling to be found;
And the seasons, and the seasons come and go,
In the springtime, birds will sing and flowers grow,
At summer's end, the autumn breeze,
Will whisper through the trees,
And leaves are falling on the ground,
And we are calling to be found;
And in our homes, so many tears,
They don't know where we have gone,
And snow is falling on the ground,
And we are calling to be found,
We are calling to be found......
وااای صبح بیدار شدم دیدم داره برف میاد ! منم که آخر پیش بینی وضع هوام تعجب کرده بودم می گفتم بابا اصلا قرار نبود امروز برف بیاد ! جاتون خالی . حالا ما که اصلا برف ندیده نیستیم.. :دی ولی برف به اون شدت و مدت ! خیلی ذوق زدمون کرده بود . تو کلاس همش نیگامون به بیرون بود . ...حیاط نقاشی که کوچیک اما نازه خیلی خوشکل شده بود . بعد از کلاس همه ریختیم بیرون . (معمولا بعد کلاس همه می ریزن بیرون دیگه)
من و دو تا از دوستام رفتیم تو یه حیاط دیگه که به علتی که الان خدمتتون عرض می کنم سوت و کور بود ، داشتیم آدم برفی درست می کردیم . حالا تازه با 2 میلیمتر برفی که نشسته بود :دی . باور کنید که ما اصلا برف ندیده نیستیم :دی . من داشتم برف جمع می کردم که یهو یه گلوله ی برف به سمتم پرتاب شد . نیگا کردم دیدم یکی از پسرای کلاسه ! اونها با بقیه دخترا تو همون حیاط کوچیکه داشتن برف بازی می کردن ! ...خلاصه در اون لحظه نمی دونم چه حس انتقامی در من به وجود اومد که یه گلوله بزرگ برداشتم و رفتم بهش زدم . و چون باورش نمی شد که من بهش بزنم راحت بهش خورد ! ...و خب من خیلی را حت تر از همه می خوردم ! و یه کمی جبران کردم .. ولی بعدش احساس خوبی نداشتم .. خوبیش این بود که حسابی یخ کردیم و خندیدیم با دوستامون . مخصوصا این که یکی از بچه ها خیلی اتفاقی با سر رفت تو شیکم یکی از پسرا و من و نرگس با اینکه خیلی صحنه ی بدی بود نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم و با صدای بلند خندیدیم . ( خییلی خنده دار بودا !) . خلاصه آخرشم گفتن که از نمره ی انضباطمون کم میکنن . اینو گفتم که درس عبرتی باشه و هیچ وقت ازین اشتباها نکنید ! ( منظورم دقیقا برف بازیه ! )
یه چیز خیلی جالب که حیف میشم اگه نگم ! دیروز این شعر از من تراوید !:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم ...
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
حافظ آن روز به من مژده ی این دولت داد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید ...
!! شرمنده ام ...
در پی اعلام خبر داغ خراب بودن غذای خوابگاه دانشگاهمون در رسانه های عمومی از جمله رادیو بی بی سی ! منم فقط به عنوان یک مخبر ! می گم که می گن ! دوشنبه به بچه ها غذای کذایی سوسیس دادن و اینها بد جور مریض شدن به حدی که تا امروز دانشگاه ها تق و لق می باشد ! البته اینم شنیدم که رییس دانشگاه گفتن اصلا ربطی به غذا نداشته و یک باکتری بوده که در خوابگاه پخش شده . نمی دونم این چه جور باکتری سیریشی بوده که تمام خواب گاه ها رو در بر گرفته . ..خلاصه فکر کنم فقط ترم اولی ها میان دانشگاه . و بچه های نابغه ی ما که غیرتی شدن کلاس سه شنبه رو که جلسه ی قبلش رو هم تعطیل کرده بودیم ، تعطیلش کردن ! و خداییش ما برای سه شنبه ها چقدر کار داریم ... معمولا شبش تا صبح بیداریم و تو کلاس همه در حال چرتن ! استادم که نمی دونه ما چمونه هی بهمون گیر میده ! ...
کوچه های خلوت و قدم زدن ...
توی هفته های تلخ و بی صدا
حالا روزا همشون سه شنبه اند ..
لعنت خدا به این سه شنبه ها !!!
(این شعر رو هم یکی از بچه ها در حالت استیصال یاد آوری کردن :دی)
رضای رضوان اسم فیلم مستندی بود که وقتی برگشتم خونه داشت می داد . کارگردانش هم مجید مجیدی بود . گزارشی ظریف و بدیع و جالب از حرم اما رضا علیه اسلام . اینجاش رسیدم که مردم از شهرای مختلف زنگ می زدن به حرم و می خواستن با امام صحبت کنن . اونا هم گوشیو می گرفتن طرف حرم ......امام رضا تو رو به امام حسین ... امام رضا شفام بده ...امام رضا به امروز که دلم گرفته می خوام دلمو صفا بدی ...... . زن ، مرد حتی بچه صحبت می کردن و حرم زیبای امام نزدیک غروب . کفتر های سقا خونه ... تصویر نماز جماعت از بالا...صدای نقاره خونه ...یاد خودت می افتادی . که وقتی می رفتی اونجا سرتو بالا می گیری... نمی دونم به خاطر زردی گنبدشه یا چیز دیگست که جذبت می کنه . و ازش می خواستی . با اشک ، با لبخند فرقی نمی کرد ... فقط مهمش این بود که امیدوارانه می خواستی ...
چقدر اشک با اشک ، گریه با گریه فرق می کنه ...این گریه ای که با خلوص و صداقت می کنی چقدر فرق داره با اشکی که به خاطر تنفر و انزجار و شکایت از زندگی و وضع و حالت می ریزی ...
به جهان خــــرم از آنم كه جهان خرم ازاوست
عاشقم بر همه عالم كه همـــه عالم ازاوست
بغنيمت شمرايـــــدوست دم عيســــي صبح
تا دل مرده مگر زنده كند كايندم از اوست
نه فلك راست مسلم نه ملك را حاصل
آنچه در سر سويداي بني آدم از اوست
غم و شادي بر عــــارف چه تفاوت دارد
ساقيا باده بده شادي آن كين غم از اوست
پادشاهي و گدايي بر ما يكسان است
كه بر ايندر همه را پشت عبادت خم از اوست
سعـــديا گر بكند سيل فنا خانه عمر
دل قوی دار كه بنياد بقا محكم ازوست
Jumper روح خلائق set نما گامهاشان در رهت ثابت نما
گر ز انفاست دل scan شود از شررهای Diode ایمن شود
ای خدا file عذابت run مکن با ضعیفان هیچ ، جز احسان مکن
از همان صبحی که در گل دمید بی نیاز از cad خدایش آفرید
کارگاه آفرینش cadنداشت ramنبود و mouseهاهم pad نداشت
عشق گل، حق در دل بلبل نهاد بر شقایق داغ، چون label نهاد
سیستم عشقش مبری از error گوهر مهرش به سینه همچو دُر
عشق نرم افزار راه انداز ماست عشق password وصال کبریاست
خالی از عشق و محبت، دل مباد بی صفا چون آی سی intel مباد
بهتر آن باشد سرودن ول کنم زین تن خاکی دمی dos shell کنم
وقتی که از صداقت کسی با خبر می شیم دیگه چرا باز مجبور به اعترافش می کنیم . اگر به صداقتش ایمان نداریم پس چرا از گذشتش می پرسیم ؟ تازه من فکر می کنم که یک محبت و علاقه ی خالص که تو دل آدم میاد همون قدر تازه گی داره که اولین بار داشته .
نمی دونم چرا اینو گفتم ، شاید برا اینکه خیلی از آدمها رو دیدم که دیدشون اینطوری بوده .
خیلی وقتا تو زندگی دلم می خواد برم پیش آبا و اجدادم !! دلم براشون تنگ می شه .. نه حالا به اون معنی ! ..ولی یه وقتایی می شه که دلت می خواد از میون آدم های اطرافت بکشی کنار با یه جنس متفاوتی از آدمها هم نشین بشی ..کسایی که هم خون خودتن شایدم اصلا باهات فامیل نباشن ..کسایی که احساس می کنی باهاشون می تونی یگانه بشی . دیگه فکر نکنی که باید سنت جلوی چشمات باشه و رفتارات رو طبق اون تنظیم کنی . نه کمتر از اون و نه حتی بیشتر از اون :) کمتر که باشی می گن مثل بچه هاست ! بیشتر که باشی هم رهات می کنن تا در افکار بزرگانه خودت غرق بشی !
شنبه یکی از دوستای راهنماییم رو توی کتابخونه علوم انسانی دیدم . جالبش اینجاست که رشته من ریاضی بوده ولی هر کی رو (حتی در مخوف ترین مکان ها !) تو مجتمع انسانی می بینم برام آشناست . اما دریغ از یک آشنا تو دانشکده خودمون :( ... خلاصه انگار که منتظر بودیم همدیگه رو ببینیم ...چقدر اون دوران برام زنده شد و وقتی رفت فکر کردم که چقدر همه چیز تغییر کرده . که من عوض شدم یا زمونه ؟! ... وچقدر احساسش یه جوری بود وقتی گفتم من ترم یکم ! شاید باورش نمی شد که اون بچه ی زیرک اما آروم کلاس یه سال ازش عقب بیفته !... به هر حال اینو از من داشته باشید که زیاد خودتونو تحویل نگیرید از یه لحاظایی! چون که اصولا انسان وقتی خودش رو تحویل می گیره ضربه می خوره و بعد ها می فهمه که چه ضربه ای خورده !
و ... مشاهده کنید ۱۵ افق برتر شهرهای جهان را ! البته یزد هم جزء شون بوده که مثل اینکه یادشون رفته لحاظ کنن یا اینکه خب داوراش خوب نبودن :))
این سبک شعر ها رو من خیلی دوست دارم :
Right now I feel - just like a leaf on a breeze
Who knows where it's blowin'
Who knows where it's goin'
I find myself somewhere I - I never thought I'd be
Going' round in circles
Thinking about you and me
How do I explain it when I don't know what to say
What do I do now - so much has changed
یکی از لذات بشر وبلاگ نویسی در اوج خستگی و در اوج نصف شبی ! و در اوج درماندگی ! و در اوج بی خبری می باشد .
توضیح خستگی : اصولا من توان چند ساعت کار مداوم رو ندارم . امروز از یک ظهر تا خود هفت شب طراحی داشتیم . و هیچی ...من هی می رفتم زیر میز .چون که هی فشارم میفتاد پایین ! (بی مزه بید ؟:پی) خلاصه به مدد بیسکویت ترد که خیلی دوسش دارم دووم آوردم . گفتم میام خونه یه راست میفتم دیگه ولی ساعت پست رو ملاحظه کنید و بشر دو پا رو :)
تازه استاد گفت هرکی تا ۹ بمونه کارشو تحویل بده نمره داره !!! معلومه چند تا ازون قوی هاش موندن دیگه :دی..نکنه اینا هنوزم تو دانشگاهن ؟؟!!!
توضیح درماندگی: اصولا در وضع بدی هستم الان :) ... چون که علاوه بر مسائل دیگر که بماند ! هر چی می خوام بچه مثبت شم درس بخونم مطالعم رو ببرم بالا( جو هفته کتابخوانی! ) ولی نمی شه :( همه تو هر جلسه این همه کتاب معرفی می کنن . با زبون خوش می گن . توصیه می کنن . تهدید می کنن ! ولی آدم بشو ؟ یُخ !
حالا مسائل دیگر بماند واقعا ! امشب تو پیاده رو چنان در بحر افکار مستغرق شده بودم که اگه دوستم صدام نکرده بود تا وسط خیابون می رفتم ! ...تازه زورش اینجاست که دوستات بهت بگن نکنه خبریه ؟ بابا تو که دم بخت نیستی که !!! ( منم در حالیکه اشکم داشت در میومد گفتم چه ربطی داره ؟!!!)
توضیح بی خبری اینکه زهرا که اتاقش رنگ خورد به سلامتی و گفت میاد می نویسه ولی :( . تازه اینو نمی تونم نگم که یه روز که داشتیم صحبت می کردیم تلفنی، گفت که پشت خطی داریم . و خب طبق معمول ارتباط قطع شد !! و وقتی دوباره زنگ زدم گفت که از شرکت ... زنگ زدن که ۱۰۰ ساعت اینترنت بردی ! اینو گفتم که دلتون بسوزه و هر وردی دارین بخونین و چشمش بزنین :دی ( با من طرفین! چون قراره ۵۰ ساعتشو بده به من . مگه نه زهرا ؟! :دی)
اینم یه شعر که خب نصفه شبی تو ذهنم همینه و مجبورم بگم با اسم وبلاگ وجه تسمیه داره :
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
یه چیز دیگه اینکه سعی می کنم کمترنصفه شب آپ کنم که چرت و پرت نشه !
"همانا انسان در زیان است . مگر آنان که ایمان آوردند و عمل نیکو انجام دادند و به حق یکدیگر را سفارش کردند و به صبر یکدیگر را سفارش کردند ."
خدایا شکرت . برای هر چی که یاد گرفتم . هر چند برای یاد گرفتن عکس العمل به یه رفتار یک سال طول کشید !
خیلی چیزا عوض می شن . ولی بعضیا عوض می شن ؟ اونهایی که زندگیشون رو خط روزمره گیه ...مگه میشه کسی زندگیش رو خط روز مره گی باشه ؟ ...زندگی همه آدما زندگیه دیگه ! مثل اعداد . هیچ کدوم مثل هم نیستن . مرتبه شون یکی نیست . ولی ازین لحاظ که همه شون عددن هیچ فرقی با هم ندارن .
بعضی وقتا که زندگی برام عادی می شه منتظرم که یه اتفاق برام بیفته . یه تحولی چیزی . و وقتی یه اتفاق میفته و زندگیم حالت عادیشو از دست می ده ...به اونایی فکر می کنم که زندگیشون نرماله و منظم . آدمیزاده دیگه !
ولی الان که اینو کشفیدم دیگر اینگونه نخواهد بود :) .. نظم در عین بی نظمی ...نرمال در عین غیر عادی...
اینم جالبه ها :
I don't care if you think Im crazy
It doesn't matter if it turns out bad
'
You can't lose what you
دلم تنگ بود...کنار برکه نشستم ... قطره های اشکم روی سطح آب... دیدم ماه از غم من می لرزد ...
این داستانیه که تقریبا یک سال پیش نوشتم .الان از تو گنجه پیداش کردم ! :دی
و باز هم شبی دیگر بود ...
... و باز هم شبی دیگر بود ...دخترک جمله ی کتاب را ناتمام گذاشت و روی تختش دراز کشید . اتاق زیر شیروانی مثل همیشه سرد بود و تاریک . تنها نور شمعی روی میز چوبی و کهنه اش خود نمایی می کرد . در این اتاق شلوغ تنها همین تخت و همین میز بود که از آن استفاده می کرد و تقریبا مال او شده بود . همه ی وسایل و خرت و پرت ها تنها برای اینکه جای دیگری برای بودن نداشتند در آن اتاق ساکن شده بودند . درست مثل خود او ...
تیرگی اتاق اوهام را بر ذهن دخترک چیره ساخت ...آه اگر در این اتاق چلچراغی می بود ، من چه شادان بودم ! شرط می بندم که تا صبح نمی خوابیدم و تمام کتاب هایم را دوره می کردم ! ..آه اگر من پدر و مادری می داشتم ، دیگر هرگز احساس تنهایی نمی کردم ... ویا اگر ... غلتی زد و به شعله ی شمع خیره شد ..اگر شاهزاده ی رویاهایم را می یافتم تا آخر عمر چه خوشبخت می زیستم !
...
اتاق سراسر نور و شادی شد ! دخترک نرمی نوازش انگشتان ظریفی را بر گونه اش احساس کرد . چشم گشود و فرشته ی زیبایی را در مقابل خود یافت ! پرسید : آیا این پری رویاهای من است که بالاخره پس از اینهمه انتظار به سراغ من آمده ؟؟ فرشته گفت : بله عزیزکم ! آمده ام تا تو را به هر کجا که می خواهی ببرم . دخترک پرسید : پس لباس های زیبا و کفش های بلورینم کو ؟ مثل سیندرلا ! ...او به شاهزاده ی خودش رسید ... آیا من نیز شاهزاده ی خویش را خواهم یافت ؟! فرشته پاسخ داد : آری ، البته ! هر کسی در این دنیا به شاهزاده ی خودش خواهد رسید . فقط باید زود بجنبی ! و دخترک را محکم در آغوش گرفت و در آسمان به پرواز درامد .
فرشته پرسید : دوست داری تو را به کجا ببرم ؟ دخترک اندکی فکر کرد و گفت : تا به حال به این فکر نکرده بودم ! فرشته پرسید : پس برای چه منتظر من بودی ؟! دخترک پاسخ داد : تنها از اینجا برو ! برو به ماه ، زحل ، زهره ! برایم فرقی نمی کند . فقط نمی خواهم به زمین برگردم ! ..می گویند روی زمین جاهای بسیار زیبا و فوق العاده ای هست که چشم از دیدن آن ها سیر نمی شود و روح در آن جا تنفس می کند ! ... اما من که ندیده ام ! اگر هم واقعا باشد سهم من از زمین، تنها آن اتاق تاریک و سرد است ! ...فرشته گفت : اما اتاقت که دیگر تاریک و سرد نیست ! نگاه کن ! ... دخترک نگاهی به پایین انداخت... فرشته راست می گفت . اتاق حقیرش در میان آن همه خانه ، دلکش و دل پذیر می نمود . خیلی زود نگاهش را از آن اتاق گرفت و به فرشته گفت : اما همیشه که نمی شود در یک اتاق کوچک ماند ! من هم می خواهم از زیبایی بهره ببرم . ... همیشه در رویاهایم به زیباترین نقاط زمین و آسمان سفر می کردم . حالا که تو واقعا آمده ای نمی خواهم از دستت بدهم ! مرا به زیباترین نقطه ی جهان ببر ! فرشته با مهر لبخندی زد و گفت : عزیزکم ! باید حقیقتی را به تو بگویم... من نیز قسمتی از رویاهای توام . تو اکنون در خواب هستی و هنگامی که بیدار شوی باز از آغوش من به اتاق خودت هبوط خواهی کرد ... . دخترک غمگین شد و با خود فکر کرد ... هر خوشی محدودیتی دارد ... سیندرلا هم باید قبل از نیمه شب به خانه باز می گشت ... اما او لااقل شاهزاده ی خود را یافته بود !
فرشته این بار همچون مادری مهربان لبخند زد و گفت : دخترکم ! تو با نردبان رویاهایی که برای خود بافته ای به هیچ جا نخواهی رسید ! حقیقت را بنگر ! حقیقتِ اکنون تو ، همان دختریست که درون آن اتاق کوچک اما دلفریب آرام گرفته ... روشنایی آن اتاق در دستان خود توست . این تو هستی که با پذیرفتن حقیقت –هر چند ناخوشایند- و تلاش و دچار شدن، به خاطر روشنایی ، طناب های نردبان خوشبختی را محکم می کنی . و اکنون این مسیر تو خواهد بود ... و مسیرها گرچه متفاوتند ، اگر همه ی تلاش ها برای طی شان انجام شود همه به یک نقطه ختم می شوند ... به زیباترین نقطه ی جهان .
دخترک با برقی در چشمانش گفت : پس اکنون مرا به اتاقم ببر . دلم برایش به اندازه ی دنیا کوچک شده ... من شاهزاده ی خودم را یافته ام .
فرشته با زیرکی گفت : پس می توانی مثل سیندرلا که کفش بلورینش را در قصر شاهزاده جا گذاشت تو نیز در این آسمان نشانه بگذاری . ولی نه برای اینکه شاهزاده تو را بیابد، چون شاهزاده ات همیشه تو را نگران است و منتظر توست ...به خاطر اینکه هر وقت شاهزاده ات را گم کردی این نشان به تو کمک کند .
دخترک لبخند زد و درخشان ترین ستاره را به آسمانِ نگاهش سپرد .
من شنبه ها همیشه ده دقیقه دیر می رسم دانشگاه حالا حتی اگه 4 صبح هم از خواب بیدار شم بازم فرقی نمی کنه ! عین طلسم می مونه . افتادم تو لوپ دیر رفتن ! ولی امروز یه جورایی شکستمش ;)
امروز رفته بودم یه موسسه زبان برای در خواست تدریس . همه جا هم که سابقه ی تدریس رو می پرسن ! آخه نمی گن آدم بالاخره باید از یه جا شروع کنه به تدریس که سابقه بشه دیگه !
ولی خب یه چیزی فهمیدم ... زندگی باید کرد ! و اینکه کارامو خودم باید انجام بدم :) با اینکه برام سخته :پی ...هنوز هیچی نشده وقتی فکر می کنم هنوز اینهمه دیگه ترم مونده و باید اینهمه درسا رو بخونم یه جوری می شم ..
فردا مراسم *شولی خورون داریم ! حالا مهمون کی ؟ پسرای کلاسمون :دی . یکیشون که هفته پیش امتحان آیین نامه داشت قرار شد اگه قبول شد به پسرا شیرینی بده اگه رد شد به دخترا !!!
داشتم فکر می کردم که من که میام تو نت چقدر با هیجانم ! ولی بیرون بر عکس ! همش خمارم اصلا ! مثلا اگه دوستای دانشگام بیان این وبلاگو بخونن عمرا نمی فهمن که وبلاگ من باشه ! ...با این به قول استاد جماعت ذکور کلاسم که اصلا نمی تونم ارتباط برقرار کنم . دارم فکر می کنم که نکنه بیماری اسکیزوفرنی چیزی داشته باشم نه ؟ :دی
دیگه اینکه بارون ! :ایکس !
ایندفعه دیگه سر کاری نیست اینجا اولین نم نم هاشو زد ! اما الان شعرای بارونم ته کشیدن . اگه دارین بنویسین :)
* شولی یه نوع آش سنتی خوشمزه ی یزدیه :دی
اینم یه ترجمه یه آهنگ خوشکل انگلیش :
یک شروع تازه ! یک فصل جدید از زندگی من !
روزم رو شروع کردم وقتی که فکر می کردم می تونه آخرین روز زندگیم باشه...
چشمانم کاملا بسته بود ، ولی تسلیم نشده بودم
فقط فکر می کردم که دارم دنیا رو به تنهایی طی می کنم
فراتر از غم و اندوه ، اونجا بود که تو رو دیدم
تو زندگی ای رو بهم نشون دادی که نمی تونم بدون تو ببینمش
و هیچ راهی هم نیست که بتونم با این احساساتم بجنگم
انرژی تو، در درون من میدوه
و هیچ کس نمی تونه دوباره منو تازه کنه ،اونجور که تو می کنی ...
فراتر از غم و اندوه ، آیا این حقیقت داره ؟
...هیچ احساسی نبود ، تمام بدنم مثل یخ شده بود
به این احتیاج داشتم که حس کنم خورشید راهمو روشن می کنه
دنیام به غباری تبدیل شده بود
اما من ایمان و اعتمادم رو داشتم
فقط فکر می کردم که دارم دنیا رو به تنهایی طی می کنم...
فراتر از غم و اندوه ، اونجا بود که تو رو دیدم ...